![]() |
![]() |
|
| زير اسم خودمون واست نوشتم راست ميگي كه اون گذشته ها گذشته |
|
پاهایم زخمی است از بس باتو زمین خورده ام... دستم را رها کن، شاید بدون حمایت تو راه رفتن را دوباره بیاموزم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
چرا نخواستي بموني چرا نخواستي بشنوي آره نموندي تا نشنوي بيا ببين چه طو ري رهام کردي تو که مي دونستي اگه دستات تو دستام نباشه داغونم تو که مي دونستي چرا سر قولت نموندي چرا نيمه کاره رها کردي رفتي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 5:18 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:59 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
||||
|
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟ دوره ارزانیست... چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان، عشق ارزان
و چه تخفیف بزرگی خورده ست، قیمت هر انسان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
من دلم رو به تو دادم تو ولي دل به هوس
من نفس بودم و تو اما هميشه بي نفس فكر ميكردم كه دلت تمومه دنياس واسه من دلت اما واسه من هيچي نبود جز يه قفس نفرين به تو كه سايه ي دردي يخ بسته دلت از بسكه سردي تو موندي سره دوراهي اما يك روز تو پشيمون برميگردي نفرين به تو كه پر از فريبي اسمت اشناس اما غريبي يك روز تو پشيمون ميشي اما از من تا هميشه بي نصيبي دوست ندارررررررررررررررررررم دوسِت ندارم حيف ِمن كه دلخوشيم فقط تو بودي با تو بودم اما تو با من نبودي عمره لحظه هامو باختم با تو اما حتي يك لحظه به پاي من نموندي نموندي .............. نمونـــــــــــدي يخ بسته دلت از بسكه سردي تو موندي سره دوراهي اما يك روز تو پشيمون برميگردي نفرين به تو كه پر از فريبي اسمت اشناس اما غريبي يك روز تو پشيمون ميشي اما از من تا هميشه بي نصيبي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
سقوط مي كنم ، هر بار از لبه ي تاريك حرفهايي كه سمت و سويي ندارند ! حرفهايي كه تو از دلت مي زني و من از تنهاييه بي پايان ... آري...هربار...سقوطي مرگبار ميکنم!!! اميد بهبودي ام نمي رود ... گويي باور نكرده اي ... خلاص نشده ام از خوابكده ي دربدري هاي مزمن لحظه ها ! جاده ها مثل مار مي پيچند روي تلاشهايم ... و شايد تلاشهايت و دستان سرد من در جيب زمان ... خواب رفته ! چرا مضطربي ؟ از احساس نامه اي كه نخوانده اي و اصلا هنوز نيامده ؟!!! يا شايد سكوت كرده اي از بي صبري !؟ پس من چه كنم ، كه ذره ذره ي جويده شده ي روزهايم با طعمي گس در دهان ظالم روزگار جا مانده ! مدتهاست كشنده ترين ساعات ،حوالي من در چارچوب اتاقم ... تاب مي خورند ! و آفتاب لا به لاي پنجره ي چشمانم ... گم شده . مي دانم ... مي داني ... دير زماني ست ... كندترين روياي شبانه ما با كابوسهايي از آينده هم خواب شده اند ... كاش صبح مي شد . در انديشه ي چون و چراي دل شكسته ام نباش ... عزيز ! كه زوال من شايد از همان نقطه ي آغاز ما بود ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
نشسته ام به سبك ديوانگان خيره در چشم هاي ديوار مي خندي و مي پرسي: " نكند عاشق شده اي؟!" چه بگويم حرفي نمانده دگر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
نه ديگر به من نگو جادوگر ديگر هيچ وردي نمي كند اثر. يك زماني چشم هايت جادوي دستم بود. سحر كدام حرف شدي؟ جادوي كدام واژه ها تو را از من گرفت؟ شوق چه آينده ايي تو را تسخير كرد؟ طلسم كه شدي كه هر چه تلاش مي كنم اين نسخه باطل نمي شود انگار. آه كه چه شكسته است چه خسته است اين جادوگر عاشق تو.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
یادته کنار دریا روی ماسه های ساحل گفتی که هرگز تو از من نمیشی یه لحظه غافل دوتا قلب ِ عاشقونه روی ماسه ها کشیدی گفتی تاره موی من رو به همه دنیا نمیدی به همه دنیا نمیدی نه مگه تو نگفته بودی واسه تو رفیقه راهم ما چه نقشه ها کشیدیم واسه فرداهای با هم تو میگفتی که بمونیم پاک و بی ریا و ساده دستای همو بگیریم توی پیچ و خم ِ جاده اما افسوس آب ِ دریا قلبا رو از هم جدا کرد دلِ سنگه آبی ِ آب لبامون ُ بی صدا کرد توی چشم به هم زدنها آب ِ دریا بُرد خاطراتم حالا یه دل واسه من موند که اونم مونده توُ ماتم بمیرم اون دمه آخر ؛ چی به روز ِ عشقم اومد ؟؟؟؟ هِِی نگاش به من می افتاد ؛ کاری از من بر نیومد میدیدم که لای موجا دنباله دستام میگرده با غم ُ گریه و زاری مگه عشقم بر میگرده؟ مگه عشقم بر میگرده؟ خون بهاشو من نمیخوام ؛ عشقمو داری میگیری دریا و ساحل ِ سنگت ؛ ای خدا کنه بمیری میدونم که لای موجا دنباله دستام میگردی ای خدا خودت نگاه کن دریا با دلم چه کرده اما افسوس آب ِ دریا قلبا رو از هم جدا کرد دلِ سنگه آبی ِ آب لبامون ُ بی صدا کرد توی چشم به هم زدنها آب ِ دریا بُرد خاطراتم حالا یه دل واسه من موند که اونم مونده توُ ماتم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
تنها به من بگو که چه باید می کردم و نکردم! تنها لحظه ای در چشمان من نگاه کن و مردانه بگو که غیر از عمر و جوانی و شور عشق دیگر چه به پای تو باید می ریختم؟ من که در هر شرایطی در کنار تو ایستادم...... وشاید تنها اشتباه من، اعتماد به تو بود! لحظه ای در چشمان من مردانه نگاه کن......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
نیستش
آشنایم.........!! ""............چون تو خواستی .........."" گفتنی ها را گفتم و اکنون در پشت دیوار های " سکوت " گم شده ام . من همیشه هستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
دیـشـب باز در پـی تو ، تـو را گریـستم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
و مدام گریه میکرد. عشقشو زمزمه میکنه. معجزه ی عشق. پسره دیگه دخترک رو تنها نذاشت هیچ وقت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
هرگز ، هرگز عشقم را به باد ندادم هرگز حس غريب با تو نفس كشيدن را بر ديوار تنهاي اتاقم قاب نكردم من عاشق بودم اين يك حقيقت بود حقيقت هميشه مصلوب است من عاشق بودم اين يك راز بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 5:29 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
عشقه تو برام عزیزه داشتن ِ تو ارزومه روبه آیینه نشستم ؛ تصویره تو روبه رومه زخمیه تنم میدونم ؛ کاره سرنوشتمونه بیتو سر کنم چی جوری؟چرا هیچ کس نمیدونه ؟ وقتی سرنوشت همینه ؛ چاره نیست خودم میدونم این دونستنا چه فایده آخه بی تو نمیتونم همه این حرفا بهانه س ؛ بیتو سر کنم چه جوری؟ بی تو هموشون زیاده اشک و دلتنگی صـــــــبــوری نگو میری گل ِ ریبای بهـــــــــــارم ؛ توی دنیا غیره تو یاری ندارم خورشید از مشرقه چشما ی تو بیرون میزنه صبح ِ فردای چشای تو فقط ماله منه حرفه رفتنت مثِ شب اخ چه تاریکه برام این منم که توی تاریکیه شب جون میکنه میدونم سفر تو راهه ؛عمره این سفر کوتاهه برو زود میام عزیزم ؛ عمرمو به پات میریزم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
اكنون تجربه ميكنم بيست و دومين سال مرگ زندگي ام را وتو بيا و نگاه كن كه چه زشت ،زمان به لحظه هاي بيتو بودن ميخندد شب قبل از مرگ است هوا ابري و اسمان باراني امشب واژه ها چه سخت به ذهن آبي ام تلمبار ميشنوند شايد گله خواهند كرد از نبود و نيامدنت......... تــــــو بگـــــــــــــــــو كدام شب را بي فكر من روز ميكني؟ كدام جاده لحظه هايت را پر كرده.... كه حتي نگاهي به تنهايي ام نميكني؟ روز مرگ من باز فرا ميرسد مـــــن اينجـــــــــــــــام....مرا پيدا كن....هر كه خواهي باش امـــــــّا باش و براي روح مرده ام ، مرهم باش |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
پیشا پیش والنتاین مبارک
تاریخچه ی والنتاین:
در قرن سوم ميلادی که برابرميشه با اوايل امپراتوری ساسانی در ايران. فرمانروای روم باستان، کلوديوس دوم معتقد بود که سربازی خوب خواهد جنگيد که مجرد باشه! کلوديوس دوم :" هيچ سرباز ارتش اين امپراتوری حق - - -ازدواج - - - نداره. سربازی که دست به اين کار خلاف بزنه بشدت مجازات ميشه ."همزمان با اين شرايط مسيحيان هم تازه داشتند تو امپراتوری روم مخفيانه دينشون رو تبليغ ميکردن. بين اين مسيحيان جديد کشيشی بود به نام والنتينوس(والنتاين). والنتاين مخفيانه عقد سربازان رومی رو جاری مي کرد. کلوديوس دوم از اين جريان باخبر ميشه و فوری دستور داد: "بريد و اين والنتاينو بندازينش زندان بعدأ خودم خدمتش مي رسم. ."والنتاين ميفته زندان. و عاشق دختر زندانبان ميشه. پيش از اينکه اعدام بشه يک پيامی مينويسه ميده به اون دختردر پيام اين يک جمله بوده . . . "والنتاين تو" از اون وقت به بعد والنتاين مترادف شد با فدائی عشق. چون اين قديس والنتاين عاشقا رو مخفيانه عقد ميکرده و در اين راه کشته شد، اسمش در تاريخ بعنوان شهيد راه عشق باقی ماند .بنابراین یک جشن زوج یابی رومی و شهادت یک قدیس بخاطر اینکه عاشقها رو بهم میرسونده آتش به خرمن روز والنتیاین زده واین روز رو به تدریج در اروپا و آمریکا و در اواخر قرن بیست در خیلی دیگر از کشورهای جهان به عنوان روز ابراز عشق جشن می گیرن . .تبریکات ما رو هم بپذیرید والنتاین همتون مبارک!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
سلام اگه گفتین چه خبره
بابا تولده؛ تولده کد خدا جونه (خشایار عزیز)
بچه هایی که توی پارس پلانت(دهکده دوستی) عضو هستن ایشون رو خوب میشناسن ما بهش میگیم کد خدا فوق العاده مهربون و با شخصیته امروزم تولدشه دوست داشتم براش یه جشن کوچیک بگیرم ؛ خشایار جان به بزرگی و خوبی خودت ببخش . کوچکترین و کمترین کاریه که میتونم از این فاصله ی دور انجام بدم .
لبخند زدي و آسمان آبي شد شبهاي قشنگ با تو مهتابي شد پروانه پس از تولد زيبايت تا آخر عمر غرق بي تابي شد ![]() ![]() ![]() تولد
خشایار جان بدو
جشنه تو جشنه تولده تمومه خوبیهاس جشنه تو جشنه شروعه زیباییه تمومه شادیهاس
تولدت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 8:10 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 5:22 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
باران می بارید
.
هیچ چیز آن شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی ......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم...
به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو
نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد
احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........
چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟
چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....
میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری
هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه
با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه
كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت
حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم
رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...
مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه
چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف
میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها
نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی
دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از
اشكهای گرم عاشقونه س... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
كاش از اول ميدونستم واسه من موندني نيستي يادته موقعه ي رفتن از ته ِ دل ميگريستي دل تو پر از فريبه واست از جونم گذشتم حرمتو شكستي رفتي ؛ هنوزم غريبه نيستي هنوزم غريبــــــــــــه نيستي كاش از اول ميدونستم ؛ كه تو هم تنهام ميذاري تو بودي بود و نبودم اما نه دوسم نداري الهي كه يه ابه خوش از تو گلوت پايين نره الهي توي زندگيت بيفته صد هزار گره الهي چشماي سيات وفا از هيچكس نبينه نفرينو لعنتت كنن ؛ لياقته تو همينه لياقتـــــــــــــــــه تو همينه چشاي خيسو به راهت بگو دوختم يا ندوختم؟؟؟؟؟؟؟ عمري تو زخمه زبونات بگو سوختم يا نسوختم ؟؟؟؟؟؟؟ بگــــــــــــــــــو سوختم يا نسوختم؟ دل تو پر از فريبه واست از جونم گذشتم
هنوزم عزيزتريني الهي كه يه ابه خوش از تو گلوت پايين نره الهي توي زندگيت بيفته صد هزار گره الهي چشماي سيات وفا از هيچكس نبينه نفرينو لعنتت كنن ؛ لياقته تو همينه الهي تنهات بذارن ؛الهي دربه در بشي
الهي آتيش بگيري بسوزي خاكستر بشي ميدوني فرقي نداره واسم بود و نبوده تو الهي اتيش بگيره تمومه تاروپوده تو الهي چشماي سيات وفا از هيچكس نبينه نفرينو لعنتت كنن ؛ لياقته تو همينه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
خوابيدي بدون لالايي و قصه بگير اسوده بخواب بي درد و غصه ديگه خورشيد چهرتو نميسوزونه جاي سيلي هاي باد روش نميمونه ديگه بيدار نميشي با نگروني يا با ترديد كه بري يا كه بموني دلتو بردي با خود يه جاي ديگه اونجا كه خدا برات لالايي ميگه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 4:46 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
نمیدونم دوسـِت دارم یا نه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
یاد تو همیشه اینجاست ... غم تو نمیره از یاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه سان می گذری غافل ازاندوه درونم بی من از شهر گذر کردی و رفتی بی من از کوچه گذر کردی و رفتی نگه ات هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم چون به خانه برسیدم چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد گوئیا خانه فرو ریخت به سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته ندایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی زبر من که ز کویت نگریزم من و یک لحضه جدایی نتوانم نتوانم نتوانم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 4:23 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
خوب میدونم که این روزا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر آریایــــی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان
به وبلاگ خودتون خوش اومدين من متولد 27 بهمن 64 دختر زمستونم ولي عاشق پاييزم مخصوصا برگريزونش و باروناي نم نمش از گل رز بخاطر اينكه نماد عشقه و مريم و نرگس بخاطر عطرشون خوشم مياد از بين درختا هم عاشق بيد مجنونم از ظاهر آشفته اش لذت ميبرم اميدواریم لحظاتي رو كه اينجا ميگذرونين هر چند كوتاه براتون لذت بخشو خاطره انگيز باشه نظر يادتون نره در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم هر چه تلاش می کنم به آرامش نمیرسم در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد ارثیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد |
| پیوندهای روزانه |
|
فانوس احساس....مینا همراز آهنگ براي وب قالب وبلاگ جزیره عشق من (مصی) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|