تبليغاتX
قصــــــــــه گوي عشــــق
زير اسم خودمون واست نوشتم راست ميگي كه اون گذشته ها گذشته

لعنت به عشق و عاشقی

 

پاهایم زخمی است

از بس باتو زمین خورده ام...

دستم را رها کن،

شاید بدون حمایت تو

راه رفتن را دوباره بیاموزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

چرا نخواستي بموني چرا نخواستي بشنوي آره نموندي تا نشنوي

نشنوي صداي شکستنم رو

نموندي تا نبيني ذره ذره آب شدنم رو

هيچوقت از خودت پرسيدي چرا من

هيچوقت فکر کردي چرا انقدر اصرار داشتي داغونم کني

حالا ديگه هيچ فرقي نمي کنه تو نيستي تا اينا رو درک کني

تو رفتي ولي مي دونم دوباره بر مي گردي همون جور که قبلا بر گشتي

هيجوقت منتظرت نمي مونم ولي هميشه چشم به راهم

جشم به راه کسي که يه روزي من براش دنياي بودم

حداقل کاش بودي مي ديدي که نگرانتم

انگار هر لحظه يکي داره به قلبم چنگ مي زنه

انگار تمام وجودم داره فرياد مي زنه آهاي نامرد ترين دوست دنيا کجايي . بيا .

بيا ببين چه طو ري رهام کردي

من که مي گفتم بي تو نيستم من که مي گفتم اگه عشقت نباشه من هم نيستم

 تو که مي دونستي اگه دستات تو دستام نباشه داغونم تو که مي دونستي

تو همه چيز رو مي دونستي ولي باور نکردي

آهاي نامرد ترين دوست دنيا يادته قرار بود دنيايي با هم بسازيم با هم و براي هم

 چرا سر قولت نموندي چرا نيمه کاره رها کردي رفتي




 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 5:18 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

 

یادته گفتی که دوستت دارم سرمو پایین انداختم گفتم نظر لطفته.

 سرمو بالا آوردی وگفتی نظرلطفم نیست نظر دلمه. تکرار اون نگاه و اون جمله که

 هیچوقت برام تکرار نمیشه باعث شد که دل من هم صاحب نظر بشه منو مجبور

 کنه که بهت بگم دوستت دارم.مگه دوستت نداشتم پس چرا حالا تنهام

آغوش من برای توست. یکی از ما دروغ می گفت ولی هنوزهمون قدر برام عزیزی

 که نمی تونم تهمت دروغ گویی رو به تو بزنم.آری من دروغ می گفتم دروغی به

 وسعت تمام بی تو ماندن هایم.دروغی به وسعت دلتنگی هایم.من دوستت نداشتم

 من دیوانه وار عاشقت بودم و من تو را با ذره ذره وجودم  می پرستیدم ومی پرستم.

کاش میدانستی این شقایق زخمی روزی آرام بر دستت خواهد مرد.وتو با

دلی غمگین اشکهای گرمت رابه جنازه سردشقایق هدیه می دهی.

یادت هست؟از رفتن که می گفتی صدام بی صدا در سینه می شکست.....

میدانستم این کابوس به سراغم خواهد آمد.باید بخوا ب می رفتم این کابوس در تقدیر

من بود.... حالا که نیستی. چشمانم چه بی تاب نگاهت شده اند!.... آسمان چه بر من

سخت می گیرد. روزها چه عمردرازی دارند. شبها چه پر تشویش ونا آرام اند..........

 بی پناهی دستانم را می بینی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:59 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

دوره ارزانیست...

چه شرافت ارزان،

تن عریان ارزان،

عشق ارزان


و دروغ از همه چیز ارزان تر....!


آبرو قیمت یک تکه ی نان...

و چه تخفیف بزرگی خورده ست،

قیمت هر انسان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 
من دلم رو به تو دادم تو ولي دل به هوس

من نفس بودم و تو اما هميشه بي نفس

فكر ميكردم كه دلت تمومه دنياس واسه من

دلت اما واسه من هيچي نبود جز يه قفس

نفرين به تو كه سايه ي دردي

يخ بسته دلت از بسكه سردي

تو موندي سره دوراهي اما

يك روز تو پشيمون برميگردي

نفرين به تو كه پر از فريبي

اسمت اشناس اما غريبي

يك روز تو پشيمون ميشي اما

از من  تا هميشه بي نصيبي

دوست ندارررررررررررررررررررم

دوسِت ندارم

حيف ِمن كه دلخوشيم فقط تو بودي

با تو بودم اما تو با من نبودي

عمره لحظه هامو باختم با تو اما

حتي يك لحظه به پاي من نموندي

نموندي .............. نمونـــــــــــدي

يخ بسته دلت از بسكه سردي

تو موندي سره دوراهي اما

يك روز تو پشيمون برميگردي

نفرين به تو كه پر از فريبي

اسمت اشناس اما غريبي

يك روز تو پشيمون ميشي اما

از من  تا هميشه بي نصيبي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

سقوط مي كنم ،

هر بار از لبه ي تاريك حرفهايي كه سمت و سويي ندارند !

حرفهايي كه تو از دلت مي زني و من از تنهاييه بي پايان ...

آري...هربار...سقوطي مرگبار ميکنم!!!

اميد بهبودي ام نمي رود ...

گويي باور نكرده اي ...

خلاص نشده ام از خوابكده ي دربدري هاي مزمن لحظه ها !

جاده ها مثل مار مي پيچند روي تلاشهايم ...

و شايد تلاشهايت

و دستان سرد من در جيب زمان ... خواب رفته !

چرا مضطربي ؟

از احساس نامه اي كه نخوانده اي و اصلا هنوز نيامده ؟!!!

يا شايد سكوت كرده اي از بي صبري !؟

پس من چه كنم ، كه ذره ذره ي جويده شده ي روزهايم

با طعمي گس در دهان ظالم روزگار جا مانده !

مدتهاست كشنده ترين ساعات ،حوالي من در چارچوب اتاقم ...

تاب مي خورند !

و آفتاب لا به لاي پنجره ي چشمانم ... گم شده .

مي دانم ... مي داني ... دير زماني ست ...

كندترين روياي شبانه ما با كابوسهايي از آينده

هم خواب شده اند ...

كاش صبح مي شد .

در انديشه ي چون و چراي دل شكسته ام نباش ... عزيز !

كه زوال من شايد از همان نقطه ي آغاز ما بود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 
 

نشسته ام به سبك ديوانگان

خيره در چشم هاي ديوار

مي خندي و مي پرسي:

" نكند عاشق شده اي؟!"

چه بگويم

حرفي نمانده دگر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

نه

ديگر به من نگو جادوگر

ديگر هيچ وردي نمي كند اثر.

يك زماني چشم هايت جادوي دستم بود.

سحر كدام حرف شدي؟

جادوي كدام واژه ها تو را از من گرفت؟

شوق چه آينده ايي تو را تسخير كرد؟

طلسم كه شدي

كه هر چه تلاش مي كنم

اين نسخه باطل نمي شود انگار.

آه كه چه شكسته است

چه خسته است

اين جادوگر عاشق تو.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

یادته کنار دریا روی ماسه های ساحل

گفتی که هرگز تو از من نمیشی یه لحظه غافل

دوتا قلب ِ عاشقونه روی ماسه ها کشیدی

گفتی تاره موی من رو به همه دنیا نمیدی

به همه دنیا نمیدی

نه مگه تو نگفته بودی واسه تو رفیقه راهم

ما چه نقشه ها کشیدیم واسه فرداهای با هم

تو میگفتی که بمونیم پاک و بی ریا و ساده

دستای همو بگیریم توی پیچ و خم ِ جاده

اما افسوس آب ِ دریا قلبا رو از هم جدا کرد

دلِ سنگه آبی ِ آب لبامون ُ بی صدا کرد

توی چشم به هم زدنها آب ِ دریا بُرد خاطراتم

حالا یه دل واسه من موند که اونم مونده توُ ماتم

بمیرم اون دمه آخر ؛ چی به روز ِ عشقم اومد ؟؟؟؟

هِِی نگاش به من می افتاد ؛ کاری از من بر نیومد

میدیدم که لای موجا دنباله دستام میگرده

با غم ُ گریه و زاری مگه عشقم بر میگرده؟

مگه عشقم بر میگرده؟

خون بهاشو من نمیخوام ؛ عشقمو داری میگیری

دریا و ساحل ِ سنگت ؛ ای خدا کنه بمیری

میدونم که لای موجا دنباله دستام میگردی

ای خدا خودت نگاه کن دریا با دلم چه کرده

اما افسوس آب ِ دریا قلبا رو از هم جدا کرد

دلِ سنگه آبی ِ آب لبامون ُ بی صدا کرد

توی چشم به هم زدنها آب ِ دریا بُرد خاطراتم

حالا یه دل واسه من موند که اونم مونده توُ ماتم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

 

تنها به من بگو که چه باید می کردم

                                    

                                      و نکردم!

 

تنها لحظه ای در چشمان من نگاه کن

 

و مردانه بگو که غیر از عمر و جوانی

 

و شور عشق دیگر چه به پای تو

 

                            باید می ریختم؟

 

من که در هر شرایطی

                            

                       در کنار تو ایستادم......

 

وشاید تنها اشتباه من،

 

                            اعتماد به تو بود!

 

لحظه ای در چشمان من

 

                           مردانه نگاه کن......

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 
 

نیستش

نمیدونم کجاس؟

چه میکنه؟

ولی میدونم که

ندارمش!!!

نمیخواستم تو رو تو گم ترین "آرزوهام" ببینم

نمیخواستم که بی تو به "دیوارها " بگم "دوست دارم".

دیگه دل نمیمونه

مثه دل کبوتر میزنه

دلم هنوزم میگه هنوز هم
" دوسش داره"
" دوسش داره"
" دوسش داره"



* * * * * * * * * * * * * * * * * * *


تو این دوردستها انگار که میبینمش با کوله ایی از خاطرات پوسیده
و شانه هایی که خم شدند از بی کسی
چشمانش ندارند آن کورسویی که امیدم بودن در شبهای سرد زندگیم
چه خاطراتی که گم کردم توی پیچ و خم با تو بودن
من هنوز هم مانده ام پای این جاده ی پر برف و طوفانی
بگو تو کی میایی یا چرا از من گریزانی
فقط بگو
بگو
بگو .... "

آشنایم.........!!

""............چون تو خواستی ..........""

گفتنی ها را گفتم و اکنون در پشت دیوار های " سکوت "  گم شده ام .

من همیشه هستم

 

daryaye eshgh
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

دیـشـب باز در پـی تو ، تـو را گریـستم ...

دیـشب باز به دل زدم ، شـبانه ، دل بـارانی شـد ...

دیـشب باز با دل تـنهایم از تـو گفـتم و بـغض ها کردم ...

دیـشب نفـسهایم بـوی تـو را گرفته بود ... مـثل گـذشته

دیـشب هـمه غربـتم را گریـستم و بـر روزگار خود باریـدم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 


دخترک ناراحت بود ،گریه میکرد ، به روزایی فکر میکرد که با عشقش

میگفتن و میخندیدن.

حالا اون رفته بود . فرسنگها با دخترک فاصله داشت.

دخترک داشت به حرفهاش فکر میکرد:

** اگه بمونم به خاطر تو میمونم ولی نه، تو برو پی زندگیت**

این حرفاش یعنی چی ؟ چی رو میخواد ثابت کنه ؟مگه نمیدونه دوسش دارم؟

دخترک هر چی بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید

با سرعت میرفت ... 120...140...160...

یکهو یه تریلی جلوش سبز شد

حواسش جمع نبود شایدم نمیخواست که باشه

تا بخودش بیاد رفته بود زیر تریلی.

تو بیمارستان همه داشتن گریه میکردن به سرنوشت یه دختر جوون

دخترک تو کما بود

دکترا میگفتن مرگ مغزی شده .

دوست دخترک از این که همچین بلایی سر بهترین دوستش اومده بود خیلی دمق بود

 و مدام گریه میکرد.

وقتی واسه دیدن دخترک بالای سرش رفت دید که حالا هم که تو کماست داره اسم

 عشقشو زمزمه میکنه.

عزمشو جزم کرد . با خودش گفت: پیداش میکنم.

شماره تلفن پسره رو داشت .

زنگ زد به پسره ولی اون ایران نبود رفته بود اون ور آبها.

عزمشو بیشتر جزم کرد با خودش عهد کرده بود دخترک رو نجات بده .

بالاخره یه ردی ازش پیدا کرد

وقتی خبر تصادف دخترک رو بهش میداد بغض صداشو خفه میکرد .

گفت : زود بیا داره میمیره و بغض امونش نداد.

پسره برگشت .در اولین فرصتی که میتونست بخاطر روزای خوبی که با هم داشتن .

بالای سر دخترک که رسید دید خوابیده مثل یه فرشته.

دستاشو گرفت ، پیشونیشو بوسید و تو گوشش گفت :

عزیزم نمیخوای بیدار بشی من اومدم.

ولی دخترک صداشو نمیشنید .

این دفعه بلندتر گفت: گلکم بیدار نمیشی ؟

نمیخوای ببینی چی آوردم برات ؟؟؟؟؟؟

ولی نه دخترک تو این دنیا نبود آماده شده بود واسه یه پرواز.

پسره این دفعه با شدت بیشتری دستش رو فشار داد و در حالیکه گریه میکرد داد زد:

منو ببخش ، تقصیر من بود و سرشو گذاشت رو سینه ی دخترک و های های گریه کرد.

به خودش که اومد دید یه چیزی داره تو دستاش تکون میخوره .با تعجب نگاه کرد

انگشتهای دخترک بود

تو چشاش نگاه کرد . با اون چشمهای بی فروغش داشت پسره رو تماشا میکرد

اشک تو چشای دخترک حلقه زده بود .

پسره از خوشحالی فریاد میزد و تک تک انگشتهای دخترک رو بوسید و محکم بغلش کرد و

گفت: دیگه تنهات نمیزارم هیچ وقت.

یه هفته بعد دخترک از بیمارستان مرخص شد دکترا اسم این حادثه رو گذاشته بودن

 معجزه ی عشق.

بعد چند ماه با هم ازدواج کردن و سالهای سال با عشق کنار هم زندگی کردن و

 پسره دیگه دخترک رو تنها نذاشت هیچ وقت.

و اما

دوست دخترک بعد از اینکه ازدواج کرد بازهم براش بهترین دوست بود .

به نظر شما اگه پسره بر نمی گشت دخترک زنده میموند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 هرگز ، هرگز عشقم را به باد ندادم

هرگز حس غريب با تو نفس كشيدن را بر ديوار تنهاي اتاقم قاب نكردم

من عاشق بودم اين يك حقيقت بود

حقيقت هميشه مصلوب است

من عاشق بودم

اين يك راز بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 5:29 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

عشقه تو برام عزیزه داشتن ِ تو ارزومه

 

روبه آیینه نشستم ؛ تصویره تو روبه رومه

 

زخمیه تنم میدونم  ؛ کاره سرنوشتمونه

 

بیتو سر کنم چی جوری؟چرا هیچ کس نمیدونه ؟

 

وقتی سرنوشت همینه ؛ چاره نیست خودم میدونم

 

این دونستنا چه فایده آخه بی تو نمیتونم

 

همه این حرفا بهانه س ؛ بیتو سر کنم چه جوری؟

 

بی تو هموشون زیاده  اشک و دلتنگی  صـــــــبــوری

 

نگو میری گل ِ ریبای بهـــــــــــارم ؛ توی دنیا غیره تو یاری ندارم

 

خورشید از مشرقه چشما ی تو بیرون میزنه

 

صبح ِ فردای چشای تو فقط ماله منه

 

حرفه رفتنت مثِ شب اخ چه تاریکه برام

 

این منم که توی تاریکیه شب جون میکنه

 

 

میدونم سفر تو راهه ؛عمره این سفر کوتاهه

 

برو زود میام عزیزم ؛ عمرمو به پات میریزم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

اكنون تجربه ميكنم بيست و دومين سال مرگ زندگي ام را

وتو بيا و نگاه كن

كه چه زشت ،‌زمان به لحظه هاي بيتو بودن ميخندد

شب قبل از مرگ است

هوا ابري و اسمان باراني

امشب واژه ها چه سخت به ذهن آبي ام تلمبار ميشنوند

شايد گله خواهند كرد از نبود و نيامدنت.........

تــــــو بگـــــــــــــــــو كدام شب را بي فكر من روز ميكني؟

كدام جاده لحظه هايت را پر كرده....

كه حتي نگاهي به تنهايي ام نميكني؟

روز مرگ من باز فرا ميرسد

مـــــن اينجـــــــــــــــام....مرا پيدا كن....هر كه خواهي باش امـــــــّا باش

و براي روح مرده ام  ،‌ مرهم باش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

پیشا پیش والنتاین مبارک

 

تاریخچه ی والنتاین:

 

در قرن سوم ميلادی که برابرميشه با اوايل امپراتوری ساسانی در ايران.

فرمانروای روم باستان، کلوديوس دوم معتقد بود که سربازی خوب خواهد جنگيد که مجرد باشه!

 کلوديوس دوم :" هيچ سرباز ارتش اين امپراتوری حق - - -ازدواج - - - نداره. سربازی که دست

 به اين کار خلاف بزنه بشدت مجازات ميشه ."همزمان با اين شرايط مسيحيان هم تازه داشتند

 تو امپراتوری روم مخفيانه دينشون رو تبليغ ميکردن. بين اين مسيحيان جديد کشيشی بود

 به نام والنتينوس(والنتاين). والنتاين مخفيانه عقد سربازان رومی رو جاری مي کرد. کلوديوس

 دوم از اين جريان باخبر ميشه و فوری دستور داد: "بريد و اين والنتاينو بندازينش زندان بعدأ خودم

 خدمتش مي رسم. ."والنتاين ميفته زندان. و عاشق دختر زندانبان ميشه. پيش از اينکه

اعدام بشه يک پيامی مينويسه ميده به اون دختردر پيام اين يک جمله بوده . . . "والنتاين تو"

از اون وقت به بعد والنتاين مترادف شد با فدائی عشق. چون اين قديس والنتاين عاشقا رو

مخفيانه عقد ميکرده و در اين راه کشته شد، اسمش در تاريخ بعنوان شهيد راه عشق باقی ماند

.بنابراین یک جشن زوج یابی رومی و شهادت یک قدیس بخاطر اینکه عاشقها رو بهم میرسونده

 آتش به خرمن روز والنتیاین زده واین روز رو به تدریج در اروپا و آمریکا و در اواخر قرن بیست در

خیلی دیگر از کشورهای جهان به عنوان روز ابراز عشق جشن می گیرن .

 .تبریکات ما رو هم بپذیرید والنتاین همتون مبارک!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت نبین

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شممن ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت نبین

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شم




+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

سلام اگه گفتین چه خبره

بابا تولده؛ تولده  کد خدا جونه (خشایار  عزیز)

بچه هایی که توی پارس پلانت(دهکده دوستی) عضو هستن ایشون رو خوب میشناسن

ما بهش میگیم کد خدا فوق العاده مهربون و با شخصیته امروزم تولدشه

دوست داشتم براش یه جشن کوچیک بگیرم  ؛ خشایار جان به بزرگی و خوبی خودت

ببخش . کوچکترین و کمترین کاریه که میتونم از این فاصله ی دور  انجام بدم .

 

 

 

لبخند زدي و آسمان آبي شد

 

شبهاي قشنگ با تو مهتابي شد

 

پروانه پس از تولد زيبايت

 

تا آخر عمر غرق بي تابي شد

 
حالا همه بريزين وسط آآآآآآآآآآآآآآاره همينه
 
حالا نوبته كيكه
 
 
 

تولد

تولد
تولدت مبارك
مبارك
تولدت مبارك
 
 

 

خشایار جان بدو
 
بيا شعمها رو فوت كن تا صد سال زنده باشي
 
 

 

جشنه تو جشنه تولده تمومه خوبیهاس

 

جشنه تو جشنه شروعه زیباییه تمومه شادیهاس

 

تولدت مبارک تولدت مبارک

 

تولدت مبارک

 

تولدت مبارک

 

 

 

 

امیدوارم  ۱۲۰ سال  این روزه قشنگ رو جشن بگیری   یادت نره

که کل دهکده رو  باید به صرف  کیک و میوه + شام دعوت کنی

وگرنه خودمون حمله میکنیم  خونت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 



وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزيزم اين کار را نکن

نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود


فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که میکنم

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم


نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت


او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 5:22 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

باران می بارید


باران تند می بارید


و من


و تو


زیر باران بدون اینکه دیگران را ببینیم


داشتیم رها می شدیم از همه چیز.


بجز چیزهایی که با هم داشتیم و چیزهایی که ریز ریز جمع کرده بودیم


دار وندارمان دو دل بود که نمی دانست آنشب زیر باران چگونه بتپد ....



باران بی امان می بارید،


هوا تاریک بود و جاده پر پیچ و خم


و تو آشنای جاده و من


غریب...


جاده تو را می شناخت از سالها قبل


و انگاری تو را دوست داشت


با تو حرف می زد


اما من


فقط در آن جاده تو را داشتم و شور و شوق بچه گانه وجودت را ..

.
انگار داشتی پرواز می کردی


رها بودی و در پیچ و خم جاده شعر خواب می خواندی


و من


چه کودکانه با صدای لالایی تو در رویایی عمیق فرو می رفتم........


شب


و آرزوی بودن با تو در شب


چه رویای صادقانه شیرینی که داشت به حقیقت می پیوست


و من چه آرام و بی اختیار خود را به آن می سپردم ......


دعا کردم آن شب صبح نشود دعا کردم هرگز جاده انتها نداشته باشد دعا کردم

هیچ چیز آن شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی ......


رفتیم و رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم


به بالاترین نقطه


به یک پنجره که رو به آرامش باز می شد


چشم به آینه دوختیم و در آینه دیدیم زیبایی و شکوه لحظه ای را که اوج رسیدن بود


 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم...

 

 به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو

 

نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد

 

 احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........

 

چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟

 

چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....

 

میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری

 

 هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه

 

 با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه

 

كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت

 

 حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم

 

رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...

 

مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه

 

چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف

 

میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها

 

نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی

 

 دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از

 

 اشكهای گرم عاشقونه س...

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

 

كاش از اول ميدونستم واسه من موندني نيستي 

 

 

يادته موقعه ي رفتن از ته ِ دل ميگريستي

 

 

دل تو پر از فريبه واست از جونم گذشتم

 

 

حرمتو شكستي رفتي ؛ هنوزم غريبه نيستي

 

 

هنوزم غريبــــــــــــه نيستي

 

 

كاش از اول ميدونستم ؛ كه تو هم تنهام ميذاري

 

 

تو بودي بود و نبودم  اما نه دوسم نداري

 

 

الهي كه يه ابه خوش از تو گلوت پايين نره

 

 

الهي توي زندگيت بيفته صد هزار گره

 

 

الهي چشماي سيات وفا از هيچكس نبينه

 

 

نفرينو  لعنتت كنن ؛ لياقته تو همينه

 

 

لياقتـــــــــــــــــه تو همينه

 

 

چشاي خيسو به راهت بگو دوختم يا ندوختم؟؟؟؟؟؟؟

 

 

عمري تو زخمه زبونات بگو سوختم يا نسوختم ؟؟؟؟؟؟؟

 

 

بگــــــــــــــــــو سوختم يا نسوختم؟

 

 

دل تو پر از فريبه واست از جونم گذشتم

 

 

 

هنوزم عزيزتريني

 

 

 

الهي كه يه ابه خوش از تو گلوت پايين نره

 

 

الهي توي زندگيت بيفته صد هزار گره

 

 

الهي چشماي سيات وفا از هيچكس نبينه

 

 

نفرينو  لعنتت كنن ؛ لياقته تو همينه

 

 

الهي تنهات بذارن ؛‌الهي دربه در بشي

 

 

 

الهي آتيش بگيري بسوزي خاكستر بشي

 

 

ميدوني فرقي نداره واسم بود و نبوده  تو

 

 

الهي اتيش بگيره تمومه تاروپوده تو

 

 

الهي چشماي سيات وفا از هيچكس نبينه

 

 

نفرينو  لعنتت كنن ؛ لياقته تو همينه

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

خوابيدي بدون لالايي و قصه

 

بگير اسوده بخواب بي درد و غصه

 

ديگه خورشيد چهرتو نميسوزونه

 

جاي سيلي هاي باد روش نميمونه

 

ديگه بيدار نميشي با نگروني

 

يا با ترديد كه بري يا كه بموني

 

دلتو بردي با خود يه جاي ديگه

 

اونجا كه خدا برات لالايي ميگه

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 4:46 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

نمیدونم دوسـِت دارم یا نه


نمیدونم این عادته یا عشق


نمیدونم چی کار کنم با تو


نمیدونم چی کار کنم با عشق


تو با منی اما نه از دیروز


تو با منی اما نه تا فردا


تو با منی اما نه با این من


یه روز میری اما نه از حالا



کنارمی چقد ازم دوری


کنارتم چقد بهت نزدیک


تو آشنا غریبه ای انگار


ستاره ای اما چقد تاریک


نمیدونم دوسـِت دارم یا نه


نمیدونم این عادته یا عشق


نمیدونم چی کار کنم با تو


نمیدونم چی کار کنم با عشق


تو با منی اما نه از دیروز


تو با منی اما نه تا فردا


تو با منی اما نه با این من


یه روز میری اما نه از حالا



طلوع هر دوسِت دارم با من


غروب عاشقانه ها با تو


یکی میون جاده ها گم شد


نمی دونم که اون منم یا تو

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

یاد تو همیشه اینجاست ... غم تو نمیره از یاد


نمیشه ترانه ای خوند ... که به یاد تو نیفتاد


می بینی چه تلخ چه شیرین ... میتونه مال تو باشه


با همه فاصله ها باز ... دلم دنبال تو باشه


دست من به آرزوهام ... اگه با تو نرسیده


عوضش چشمای خیسم ... صد دفعه خوابتو دیده


اگه هدیه ای ندادی ... که بمونه یادگاری


عوضش خاطره هامو ... با خودت همیشه داری


اگه پاییزیه کوچه ... اگه برگا دیگه زردن


اما با بهار دوباره ... سبز و تازه بر می گردن



رنگ آسمون چشمات ... واسه من همیشه آبی


اگه حتی دیگه هرگز ... به نگاه من نتابی


بین دستای من و تو ... اگه فاصله زیاده


دنبالت بازم می گردم ... حتی با پای پیاده


دست من به آرزوهام ... اگه با تو نرسیده


عوضش چشمای خیسم ... صد دفعه خوابتو دیده


اگه هدیه ای ندادی ... که بمونه یادگاری


عوضش خاطره هامو ... با خودت همیشه داری


اگه پاییزیه کوچه ... اگه برگا دیگه زردن


اما با بهار دوباره ... سبز و تازه بر می گردن

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

 

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل ازاندوه درونم

بی من از شهر گذر کردی و رفتی

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

نگه ات هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

چون به خانه برسیدم

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت به سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته ندایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی زبر من

که ز کویت نگریزم

من و یک لحضه جدایی

نتوانم

        نتوانم

                  نتوانم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه



تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه



تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم



هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم



واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس



ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس



بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم



اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم



لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن



با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن



تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون



رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 

 

خوب میدونم که این روزا


یکی دیگه کنارته


مبارکه هم واسه تو


هم واسه اون که یارته


بیا و خاطراتتو بردار و از اینجا ببر


من یادگاری نمیخوام


نگو که یادگارته


دستتو خوندم عزیزم


بازی دیگه تموم شده


برو که بی تو پرزدن


این روزا آرزوم شده


می خوام مثل گذشته ها


مهرمو پنهان بکنم


حس میکنم که عاطفم


به پای تو حروم شده


خلاصه اینکه نازنین منم مثل خودت بدم


منم میخوام دروغ بگم منم دورنگی بلدم


اما بازم دارم میگم قصۀ من گلایه نیست


طعنه به تو نمیزنم ، طعنه به ماجرا زدم


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط دختــــــــــر آریایــــی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام دوستان
به وبلاگ خودتون خوش اومدين
من متولد 27 بهمن 64
دختر زمستونم ولي عاشق پاييزم مخصوصا برگريزونش و باروناي نم نمش
از گل رز بخاطر اينكه نماد عشقه و مريم و نرگس بخاطر عطرشون خوشم مياد
از بين درختا هم عاشق بيد مجنونم از ظاهر آشفته اش لذت ميبرم

اميدواریم لحظاتي رو كه اينجا ميگذرونين هر چند كوتاه براتون لذت بخشو خاطره انگيز باشه
نظر يادتون نره

در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم

هر چه تلاش می کنم به آرامش نمیرسم

در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد

ارثیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد


پیوندهای روزانه
فانوس احساس....مینا
همراز
آهنگ براي وب
قالب وبلاگ
جزیره عشق من (مصی)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
دكتر رويا پور قربان
ميثم تفكر ايراني
غوغاي عشق در دفتر دل (مهدي عزيز)
الينا ( من از تو دل نميكنم)
سرگذشت تنهاترين ساكن زمين
عاشقانه ها (محمد علي)
وقتي كه باران ميبارد (داش علي خودم)
سجاد عزيزيان(به ياد آن روزهاي با تو بودن)
افشين محمدي(بچه مثبت دانشجوي سر در گم كلاس عشق)
ماني (چشم انتظار)
تنها غريب بي كس(عاشق تنها)
مرتضي (اگر تو بري زپيشم)
عشق جامي پر از عطش(موج عشق)
شادمهر(بهار من)
محمود (تنها عشق من سودابه )
رضا مجازي (دانلود نرم افزار و......)
مينا(شهر عشق)
سجاد (دفتر دل)
مثل هيچ جا (كد جاوا براي وبلاگ**)
آنديا جونم(عاشق دلشكسته)
مهسا جون(تنها ترين مسافر)
مجنون عاشــق
اسارت عشق(باران)
كاش مرغي بودم در هوات (محسن)
قالب وبلاگ (جالبه)
کار با رپ_خوش آمدید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

بزرگترین گالری کدهای جاوا